من سوسکها را نمیکشم؟!چون با سنگسار مخالفم!
من خیلی راحت سوسک میکشم. درواقع سوسک که میبینم یکجور احساس لذت کشتن همه بدنم را میگیرد. هر سوسک برایم یک آپورچینیتی است، شبیه یک وظیفه که جامعه جهانی روی دوشهای من میگذارد یکهو. سوسک که میآید توی حیاط خوب براندازش میکنم تا بفهمم از چه نوعی است. نر است ماده است. قهوهایش چه تونالیتهای دارد. شاخکش چقدر بلند است. و بعد با همین نفت، همین نفتی که سر سفره همهمان هست، مثل یک شکارچی کارکشته میکشمش. سوسکها با نفت زود میمیرند. اگر نظر مرا بپرسید نفت فقط به درد کشتن سوسکها میخورد. ما توی خانهمان نفت داریم برای کشتن سوسکها حتی. بعد اگر سوسکی را توی خیابان یا هر جای دیگری که نفت نباشد ببینم، دلم میخواهد بر دارمش و به خانه بیاورمش و با نفت بکشمش. به نظر من باید از آدمهایی که با پا و دمپایی و اینها سوسک میکشند ترسید. اصلا آدمها را باید از همین شیوههای برخوردشان با سوسکهای قهوهای شاخک دراز شناخت. من مارمولکها را دوست دارم. چون باهوشند، پاهایشان پیداست، و میشود توی چشمهایشان زل زد. مارمولکها حتی با نفت هم نمیمیرند. و این یعنی مارمولکها را اصلا نباید کشت. باید با مارمولکها صحبت کرد و برایشان توضیح داد که اگر وارد خانه نشوند بهتر است در کل. اما سوسکهای قهوهای شاخک دراز زبان آدمیزاد را نمیفهمند. چشم هم ندارند که با آی کانتکت بشود مساله را حل و فصل کرد. سوسکها را باید با نفت کشت. با نفت، و آرام. له شدن هیچ جانداری خوشایند نیست. چون بعدش باید هی با آب و جارو جایش را بشورید، و هی شبها خوابش را ببینید. بعد عادت میکنید. بعد همین شما بزرگ که شدید، میشوید از طرفداران سرسخت سنگسار. و خب این اصلا خوب نیست.(میس پرسو)